ناز بانو! اولین دیدار یادت مانده است؟
آن شبی هرگز نشد تکرار یادت مانده است؟
رد شدیم از پل کنار کلبه از من خواستی
دست خود در دست من بگذار، یادت مانده است؟
پشت دستت دوستت دارم میان قلبکی...
رنگ سرخ جوهر خودکار یادت مانده است؟
پشت میز قهوه خانه استکان در استکان
بوسه های رد به رد، رگبار یادت مانده است؟
زیر نور ماه، نبش کوچه، پشت تیر برق
بوسههای گرم سال پار یادت مانده است؟
لحظهی بدرود دستم را رها کردی و من...
خواندمش یک بیت از عطار یادت مانده است؟
روی می گردانی از من بی شرف آخر چرا؟
محض روی من بگو یکبار یادت مانده است!
علی بیانی
۱؍۲؍۱۴۰۰
پ،ن: قبلا هم یک غزل اروتیک نزدیک به همین مضمون نشر کردم و در مجموعه پلنگ زخمی چاپ شده.
آسمان با ما درافتادهست و ما با آسمان
میکَشد بدنامی ما تا کجا با آسمان؟!
آفتابا! این دو رنگیها نمیآید به تو
لااقل مردانه با ما باش یا با آسمان
کاسههای صبر ما از خویشتنداری پر است
از نخستین روز بد تا کرده با ما آسمان
ما به جرم خوردن گندم قناعت داشتیم
حضرت ابلیس! حق با ماست یا با آسمان؟
در نبرد نابرابر آی، آدمزاده ها!
آسمانی دیگر از نو ساخت، تا با آسمان!
علی بیانی
۲؍۲؍۱۳۹۹
مثنوی غزل
صبح چشمان تو در آینه پرواز کند
عشق هم پنجره ای رو به دلم باز کند
ناز لبخند تو در آینه تکثیر شود
شانه از جنگل موی تو سرازیر شود
غرق در آینه باشی به تو چشمک بزنم
میوهی تازه رس باغ تو را تک بزنم
چه بگویم به تو تا رابطه آغاز شود؟
مثلا دکمهی پیراهن تو باز شود!
چه بگویم به تو تا قافیه ها بد نشود؟
حرف احساس من از جانب تو رد نشود!
چه بگویم به تو تا فاصله ها کم بشود؟
بغلم کن که همین قافیه محکم بشود
فرض کن آینه افتاده و من آخ کنم
در همین قافیه لبهای تو را ماخ کنم
آخ! شرمنده که در آینه ات گم شده ام
من دچار تو و یک سوء تفاهم شده ام
از خدا خواسته ام هیچ کجا دق نشوی
با کسی غیر من خسته موافق نشوی
حافظ ناز نگاه تو خداوند گلم!
آخرین قافیه همراه تو لبخند گلم!
علی بیانی
۴؍۱۱؍۱۳۹۷
پ.ن. بیت دوم از یک غزل دیگر است که سه سال پیش نوشته بودم. آن غزل حذف شد و این بیت را اینجا جا دادم
خوش به اقبالت خدا جان آسمانت تنگ نیست
نان و آبت زهرمار و پیش پایت سنگ نیست
با فرشته همنشینی، همزبان و همدم ات
آدم بدخلق کجرفتار بی فرهنگ نیست
بر سر قدرت کسی با تو ندارد اختلاف
باد آباد آسمانت، کارو بارت لنگ نیست
ربنا در عرش هرشب خواب راحت میکنی
ناله و فریاد آتشبار های جنگ نیست
دور از آغوش مادر بی نشانی کودکی
آه و آتش خورده از داغ پدر دلتنگ نیست
لااقل آنجا ملایک بی نژاد و مذهب اند
آسمان را اختلافی از لحاظ رنگ نیست
کفر میگویم خدایا، عذر میخواهم ببخش...
سرنوشت ما زمینی ها برایت ننگ نیست؟
علی بیانی از مجموعه پلنگ زخمی
۲؍۴؍۱۳۹۶
زندگی با هرچه دارد، بیش یا کم، یک طرف
ترس بعد از مردن و فردای مبهم، یک طرف
ما به جرم بی گناهی سوختن آموختیم
اشتباه حضرت حوا و آدم، یک طرف
آرزوی جوی شیر و مستی و انگور و حور
میبرد ما را بهشت و یا جهنم، یک طرف
جنگ و سنگ و نام و ننگ و زخم های شعله ور
انتحاری، سوگواری، گریه و غم، یک طرف
حرفهای تلخ بسیار است، باید بگذریم
آخ! یکشب لذت آغوش مریم، یک طرف
علی بیانی از مجموعه پلنگ زخمی
۱۳۹۵/۸/۲۲
طراوت های بارانی و دریا مادرت مریم
هوای نوبهاران می وزد از چادرت مریم
گل رنگین کمان را جای گردن بند آوردم
خدا زرکوب کرده، آفتاب انگشترت مریم
شب است و پشت بام خانه می رقصی و می رقصند
عطارد، زهره، پروین و زحل دور سرت مریم
برایت کهکشان راه شیری پای می کوبد
قمر افتاده در چشم سیاه کافرت مریم
زمان از شوق می خندد زمین از عشق می لرزد
گسل آورده ای با سینه های مرمرت مریم
غزل دارد به پایان می رسد اما بگو آخر ...
مرا کی می پذیری تا که باشم همسرت مریم ؟
علی بیانی از مجموعه پلنگ زخمی
1395/1/20
تصور کن اگر یک شب برایم ناز می کردی
نشسته رو بروی من سخن آغاز می کردی
و من آهسته می گفتم که خیلی دوستت دارم
تو هم یعنی همین یک جمله را ابراز می کردی
برایت واژه واژه شعر های ناب می خواندم
تو در حسّ ِ بلند ِ شاعرت پرواز می کردی
من از طعم لبانت خوشه خوشه شعر می چیدم
تو با طرز نگاهت در غزل اعجاز می کردی
و من در شعر می گفتم که اکنون سیب می خواهم
تو با لبخند تک تک دکمه ها را باز می کردی
علی بیانی
۱۳۹۴/۳/۲۰
از مجموعه « پلنگ زخمی»
به نستعلیق ِ پر پیچ و خم مویت قسم بانو
خیالت میوزد هر شب به برگ باورم بانو
چه خوب است اینکه باهم خاطرات مشترک داریم
اگر چه سرنوشت ما جدا خورده رقم بانو
نمیدانی که امشب با خیالت تا کجا رفتم ...
همانجاییکه بوسیدم لبانت را، تو هم بانو،
برای آخرین باری که بوسیدی مرا رفتی
هنوزش می کنم احساس روی گونه ام بانو
نه شاعر بودم از اول نه اصلا شعر می گفتم
تو اینگونه بهانه داده ای دست قلم بانو
علی بیانی
1394/1/15
پیش آمده تا حال که عاشق شده باشی؟
دیوانه صفت حرف خلایق شده باشی؟
هرگز شده بعد از همه ی خاطره سازی ...
او رفته و تو پشت ِ سرش دق شده باشی؟
در کوچه به دنبال قدم های مسافر ...
یک ظرف پر از غصه و هق هق شده باشی
عذرا به اسارت برود تا به کجا ها!
تو هم به همان قاعده وامق شده باشی
یک عمر فقط منتظر ِ آمدن او
تو یخ زده در کام دقایق شده باشی
علی بیانی از مجموعه " پلنگ زخمی "
1393/12/18
گذشت آن سالها اما بگو دلدار یادت هست ؟
قرار بوسه های داغ آتشبار یادت هست ؟
شبی که نقره می پاشید و قرص ماه کامل بود
کنار تیر برق و سایه ی دیوار یادت هست ؟
من از برجستگی های تنت هی ناز میچیدم
تو هم از من که بردی لذت بسیار یادت هست؟
به دور گردنم آن شب که دستانت حمایل شد
بهروی کفشها افتادن شلوار یادت هست ؟
نبرد تن به تن آغاز شد از پای افتادم
در آوردی دمار از روزگار یار یادت هست ؟
گره خورده به گیسوی قشنگ خاطرات من
تنفسهای پی در پی پس از آن کار یادت هست ؟
علی بیانی از مجموعه پلنگ زخمی
1393/8/15
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر